با کسم و بی کس
سر شارم از امید و آرزو
هدف میگیرم سیبل شانس را با چشمانی بسته و راه بلد
فرصت را به غنیمت میبرم در ستیز با زمانه ی جور
با کسم و بی کس
کور میکنم دیدگان چشم سفیدان را
میشکنم دیس بادمجان دور قاب چینان را
خویشاوند رذل را غریبه میخوانم با خویشتن(بشمار..........)
با کسم و بی کس
میخواهم رنگ جماعت را مدتی قرض بگیرم به برم
افعی پرورم در این جزیره ی اژدها خیز
آتشفشان خفته ای ام به خواب خرگوشی و زود آگاه
میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قسم واژه ی کثیفیست
منبع در آمدیست زبانی و بی استخوان
باید قصاب بود و دیگ سگ جوشی الم کرد
نذری پخش میکنم سگ پخته ها را میان مراد گرفتگان زبان چرب
میخواهم بی کسیم را نعره بکشم در میان کسان غریبم
آب دهان باید ریخت به روی ادعا کنندگان پوچ
تف
- نمی آید کلامی
- نمی خیزد نوایی
- منه بیکار ، توانم کو؟
- شده ام خسته، یارم کو؟
- هل میدم هی قلمو ، درد دلو خالی کنم
- چی بگم؟
- سلام خوبه؟ میگن سلامتی داره به همراه
- یا بخندم؟ باز میگن چاره ی درده
- یا خوبه گریه کنم خالی بشم؟
- آره راست میگی، این یکی خیلی بهتره
- توی گریه خنده هم میشه خرید
- سلامم میشه نمود،اما به کی؟
- تو سراغ داری ؟ بگو منتظرم
- منه عاصی و گنهکار تا به کی ناله کنم
- غم دردمو بگم گوش خدا رو کر کنم
- حالا کم کمک داره حرفام میاد طرف حساب پیدا شدش
- آقا جون نوکرتم خیلی آقایی به علی
- اون روزها اون قدیما یادم میاد
- نه غمی نه غصه ای نه قصه ای
- میدونی؟ هر شب جمعه مینشتم پا کمیل خالی میکردم دلمو
- آقا جون بازم بگم نوکرتم
- قربون شمایل ناب و قشنگت
- میدونی ؟ سوی چشام کم شده باز
- گمونم چهل روز رو رد کرده هنوز ندیدمت
- آقا جون هر شب جمعه رو سیاه میشم پیشت خوب میدونم
- چه کنم شیطونه زورش چربتره
- آقا جون بازم بگم نوکرتم؟
- میدونی؟
- دوست دارم داد بزنم صدات کنم از ته دل ،اسمتو هی ندا کنم
- بگم آقا بگم آقا بگم آقا
- چی بگم لال شدم چشمام دارن حرف میزنن
- چی میگن نمی دونم معرفتش رو ندارم
- میدونی؟؟؟؟؟؟
- تازگیا غریب شده صدای من اون بالاها،
- تا میگم خدا جونم، میکن کیه؟ یه ناشناس؟
- تا بخوام بگم کیم،اسمم چیه،رسمم چیه معرفتم ته میکشه
- اما تو ، لا اقلش هر شب جمعه گناهامو میخونی ورق ورق
- آقا جون بازم بگم نوکرتم؟ قسمت بدم شفاعتم کنی؟
- آقا جون فقط یه چیز ازتو میخوام بگو تو اون بالاها ایمانمو قوی کنن
- میخوام عزیز شم
- میخوام محب شم
- میخوام ادم شم
- آقا جون ،آقا جون، آقاجون
رضا آسان۲۰۰۵
کاش میشد لحظه ها را بنده کرد
باتو بودن را مداوم برده کرد
کاش در اوج گذر های زمان
نور پیماییمان را مزه کرد
رضا آسان ۲۰۰۵
رضا آسان۲۰۰۵
دل خوش کنی بود بنام صفا و، یادش بخیر باد
سالها گذران عمر ما چنین کسب نمود
رفتند همه ایام زندگی و،یادش بخیر باد
بردند به غمزه وناز سیمین رخان دل ز یار
آخر بماند خاطره ی ایام و، یادش بخیر باد
وسوسه های جوانی و شور عشق یار
بردند دل ز صاحبان امانت و، یادش بخیر باد
گفتم رضا پند گیر ز جور یار
تا کی نشینی و یاد کنی فراق و، یادش بخیر باد؟
ماتم از رسایی کلام کلماتی ، که زبان سرخ می سوذد از حرارت نقلشان
میروم به عرش آسمان ، با پلکانی از حرف و هجاو مینگرم به الفبای زندگانی
از بام حروف زندگی کاملتر کنکاش پذیر است
دوری از پاره تن را به تصویر میکشم با کلماتی رنگین از دریاچه ی خاطره ها
نقا شیم چیره زبان در دیاری بی کلام ، که گوش باید داد فقط
فراق را صبوری میکنم با نگارش آتییه ای مجهول
دوستی را بی نیرنگ
وفا را پایدار
زندگی را زیبا
فصل را وصل
تولدی با شکوه بر پاست در اتاق کاغذی دست نوشته هایم
روز
، روز ترسیم شادی هاست در خیال سر گردانم
کیپ تا کیپ،مهمان نوشته شده، در سال روز چندمین تولد اولاد در فراق
شیرینی زندگیم در راست و شیر کوچکم در چپ
کیکی شکلاتی، با حلاوت یادشان میکشم و با خون دلی از ثمره دوری زینتش میدهم
دو شمع سوزان با قطرات اشکی زلال ، روشن است در محفل
شادم در محفل رویا های ترسیم شده
اما
روز ؟، روز سنگینیست
روز بیستم بهمن
پایان این جشن یک نفره ، با مد عووین خیال ، آغاز واقعیت بی کسیم خواهد بود از سر
یاد ایام نوازش و بوسه های کودکانه و پدرانه بخیر باد
بخیر باد
و غردا تولد عسل و ارسلانم هست اما نمیدونم کجا هستند
اما هر کجا هستند تولدشون مبارک
یادشون بخیر باد
دوم مفردی تو
سوم مفرداست او
ما ، شما ، ایشان
رفتنی هستند ،همچون آنان
به نا کجا آبادی نه چندان دور
به فاصله ی دمی نا تمام
ایام کودکیم به گنجشک پر کلاغ پری پر زد
نو جوانیت با روزه کله گنجشکیت پر کشید
جوانیش همه افسانه سیمرغ بود و خود سوزی ققنوسی فداکار
پیری مان نیامده افسوس مرا بسود و فرو ریختو
ابودیت همچنان بر قرار
نخن هایت را که کوتاه میکنی نگه دار بنزد خویشتن به یادگاری ملزوم
که کس نخارد پشت تو جز ناخن انگشت تو
به جبران دور ریختن دندان شیریمان
دندان ها را باید کشیده و به روی جگر نهاد
عرق تن را باید خمره کرد و ترشی انداخت
که کهنه شود از برای علاج دردهای آتی
تجارب را باید همه کیسه کرد و شیرابه گرفت ،تا آیینه شود از برای وارثت
ایام ایام آب درمانیست
خرگوشی را پرسیدم : علم بهتر است یا ثروت؟
نگاهی به روباه انداخت و گفت ، سرعت"""""""""
شیری را پرسیدم علم بهتر است یا ثروت؟
نگاهی به قلمروش کرد و گفت ، قدرت
پیر لا ک پشتی را پرسیدم : علم بهتر است یا ثروت؟
نگاهی به رد قلم انداخت و گفت، شیرابه
با نظر خودتون مطالبمو اصلاح کنید
با سپاس![]()
سرگشته و نادم
پابرهنه بر روی سنگهای داغ از گرمای اهواز وسمبل دوزخ
اشکه ریخته از برای حسین(ع) ، سنبل کتاب آسمانی
تکه زغالی سرخ و گداخته بر کف دست به یاد شمشیر حر و سنبل آتش دوزخ
می گویند مشت نشانه خروار است
راه می افتم در دل قدرو
جشن میگیرمتولد قران را با ذکر صلوات محمدین
گناهان بسیارو شب کوتاه
با امید به لطف رحمان به لب راندم
بک یا الله
۱۱۴ دروازه الهی را به یاد قران در بغل محمد(ص) به سرم فشردم
عرض کردم
به محمدا(ص)
بغضم ترکید به صبر علی(ع) و پهلوی شکسته ی زهرا(س)
فریاد زدم
به فاطمه الزهرا(س)
ابلیس تازیانه می زد به سرم
دم میچرخاند و می رقصید و بشکن می نواخت به برم
لعنتش کردم با
لا حول ولا قوه ال بلا لله العلی العظیم
دو شقه اش کردم به یاد ذوالفقار علی (ع) و
نعره زدم بی اختیار
به علی ابن ابی طالب(ع)
مو به تنم سیخ شد
فعل گناهان ماضیامان از کفم برید و مجنونم ساخت از کرده و
زجه زدم به یاد جگر پاره ی مولایم
به ابا محمدا حسن(ع)
ذکر لبان سید الشهدا بر سر نیزه که قران تلاوت میکرد
مدهوشم کرد
عصیانم را به دود فراموشی سپردمو
هوار زدم
به حسین بن علی (ع)
یک به یک بانگ زدم حجت حق را
مست شدم
شاد شدم
ناب شدم
قطره به دریا شدم
پاک شدم
اوج شدم
خسته بودم شاد شدم
از دو جهان فوج شدم
خلیفه الله شدم
افسوس
افسوس
افسوس
که نپایید
چه اون اون وقت که کنار دریا تو غربت بودمو زنگ زدی ، چه حالا که نا سلامتی تو ایرانم
یادت میاد ، گفتم کاشکی یه چیز دیگه رز خدا میخواستم
به هر حال میدونی که همیشه دارمت ، چه لب حوض تو فلکه دوم تهرانپارس نشسته باشیم و چه دور از هم![]()
دیگه هم فکر بد نکن ، اینا خاطرات قدیم هستن که حالا نقاشی کردم![]()
برش ساقت به ساقه میزند سور
گل لپانت برویید از رخت
سرخی لبها به لاله میزند سور
مرمر سینه ندیدم تا توانم وصف آن
قوس ابرووان به شمشیر عرب راند همی سور
داغی دستت نمایان باشد از ذکر لبت
تیزی مژگان به قمه میزند سور
در عجب باشد رضایت، بعد نه ماه تمام
هیکل زائو به ماهی میزند سور؟
عجب صبحی نمودیم سوی دار المومنین
از برای کسب روزی و معاش مومنین
یاد آن روز که در وقت رجوع
برمید سوی قضا و قدر از بهر خشوع
راکبش چون که نمودیم سکوت پیشه نمود
از بری دل بی طاقت ما قمضه نمود
چون که چشمان تو دیدم به صد عشوه و ناز
تاب نتوان دلمان ، پر زدو رفت سوی فراز
در ره رفتن همچون یک غزال تیز پای
در عزیمت سوی منزلگه همچون موریان کند پای
چون به منزلگه رسیدیم او نزول اجلاس کرد
او برفت و بوی او روح دو تن را شاد کرد
چون که پایین گشت اندامش نمودیم ما نظر
ای رضا اسپند را گردان به دورش چون که میخواهد نظر
با تو اما در دهان شیر هم جولان دهم
رسم ما این است در بازی عشق
از شما دستور و ما راضی به عشق
مهلتم گر ندهی دم نزنم
چشم را تا ابد هم نزنم
تا به کی از دوریت حسرت کشم؟
تا به کی با یاد تو غم هی کشم؟
این دل خشکیده را سیراب کن
از رضای خود رضا را شاد گن
نا شناس و بی تفاوت از نگاه اولم
زد تفعل آسیا را در دمی
تا که را قسمت دهد پاسخ همی
اهل اهواز را طلب در دم نمود
پس من بیچاره را حاضر نمود
در دمی دادم جواب اهوازیم
حی و حاضر در کنارت راضیم
پاسخم دادی به پی ام کیستی؟
از کجایی؟اسم و رسمت ؟ چیستی؟
پاسخش دادم: رضا سی ساله و اهوازیم
ساده ام من،چهل شمارم،راضیم
مست چشمت گشتم و مجنون شدم
فاصله اندک و لیکن گم شدم
بی خبر بودی که حالم زار گشت
از پی ترکم به ناگه دیدگانم تار گشت
تفعل پس زدم ایام تلخم را دوباره
به یاد آوردم ایام قدیمی
که این سی سال عمرت را چه بینی؟
کشیدم آه جان سوز از نهادم
که دارد شکوه ها بسیار ز یارم
همان یاری که عمرم را فنا کرد
بسوزاندم ، همه اموال را لیکن فنا کرد
براندم از وطن، آواره ام کرد
به کوه و دشت چون مجنون رها کرد
ولی افسوس او لیلی نبودش
ومجنون بودنم را جشن بودش
خداوندا ،خدایا، بار الها
چه گویم من ، دو طفلانم خدایا
در عجب باش ای پسر ایام را
می کشد هر جا که خواهد یار را
روز موعود چون رسد بر کام او
هیچ نتوانی گریز از دام او
بشنووووووووو این مستند و تدبیر کن
تا رسد نوبت به تو تغیر کن
تاجری بودست میزیست در زمانهای دراززززززززز
یک زمان او دید عزرائیل را با روی باز![]()
خوف کرد از دید ملک الموت زود
شکوه برد بر حضرت وقتش چه زود
که ای نبی راحت نما اکنون دلم
تو مرا بفرست هندوستان روم![]()
حضرتش حاجت بر آورد هر چه بود
سوی میعادگه فرستادش چو دود
پس فرا خواند آن ملک را او سریع
و بدو گفتا: مگر کارت نبود قبض سریع
در جواب گفتا آن مامور راز
امر سوی ما شد از والی راز
جان آن تاجر ستانم باز در هندوستان
در مسیر راه او را یافتم در کویتان
پس شدم حیران در این کون و مکان
جان آن تاجر نباید من بگیرم این مکان
پس بدو گفتا آن شاه نبی
که شتابان رو سوی او همی
آن که را فرمان به تو صادر نمود
مردن تاجر همان صورت نمود
هرکه را چون نگری جوینده است
آنکه را جوینده هست یابنده است
هرکه را چون نگری داردسوال
آنکه را پرسد سوال داننده است
آنکه را جوینده ی علم است،هوشیارش نگر
همچو نشکفته گل باغش نگر
آنکه را جوینده ی عشق است،حیرانش نگر
همچو مجنون در بیابانش نگر
آنکه را جوینده ی مال است محتاجش نگر
همچو من امید وار لطف رب باید نگر
السلام العیک یا ابا الصالح
ادرکنی ، ادرکنی ، ادرکنی
الغوث ، الغوث، الغوث
آقا جان تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گالشهایم کو؟
حرفها دارد با خاک
از این کران تا بیکران
باید شتاب کرد
گالشهایم کو؟
می خواهم به ایام خاطرات ماضی بروم
راه بلدی خبره میخواهم
آشنا به پیچ و خم یادها
گالشهایم کو؟
میخواهم محصول تجربه بار کنم از گذشته ای نه چندان دور
مسخ کنید مرا
نعل زنید مرا
کمرم را زین کنید
دهنم را لگام زنید
افسار بر کشید
می نیز به پهلو فرو کنید و هین کنید مرا
میخواهم شیهه بکشم تمامی فریادم را در دل دشت
شاید نجیبی آینه ام بیند و عبرتم گیرد
گالشهایم کو؟
میخواهم بذر کینه ام را در دل خاک به امانت بکارم، که
نرویاند کینه ام را
گفته اند: خاک امین است
من ندیدم،فقط شنیدم
چه کنم آینه نبود
گالشهایم کو؟
دیدم اسبی خر شده و سر بالایی آب را به ابو عطایی فروخت
به سحرگاهان خروسی را دیدم که تسبیح میچرخاند وسوت میزد
اهالی را دیدم که روی آب را میروند و های های میگرستند
در اعماق دلی ماهیان را دیدم که جشن طعام دارند و به صاحبدل میخندند
قصابی را دیدم که چمن پارک محل را احتکار میکرد
سگی را دیدم پوست میشی را دزدیدو گوش گرگی باران دیده را برید
پروانه ای دیدم شمع زده
انسانی دیدم وهم زده از خواب و درون خواب
پیش از آفرینش بشر
خاکم من
قبل از رویش نباتات
زنده ای هستم مرده
مرده ای هستم بی گور
سر قبرم تف هم جایز نیست
که سیراب است از آب دیده و عرق جبین و خون جگر
من دست نشانده ی ابلیسم ، در این فردوس خالی از آدم و حوا
و پر از سیب
تتمه ی خیالی دورم
شاهد گدایی زنبورم ، که عسل میطلبید
سکان دار گاری روفته گر محلم که نیکی بار میبرد به زیر خاک
تا کود شود از برای رویش گیاه
آخر در اینجا، برای هر زباله ای بازیافت هست
مگر خوبی،که به مف بز هم نمی ارزد
من فریادم در سکوت
آتشم از جنس آب
سنگم از جنس شیشه
ترانه ام از ملودی ناله
افسوسم و گدای آه
نزدیکم در دور و دورم در نزدیک
من ابلیسم
دم بریده و قحطی زده و طلبکار سالها نیایش
ز گذارم نگذر
که سر نگون میروی به فلک از پس من
راستی دیروز خیر سرم تولدم بود
خدا وکیلی کا دو نابی هم گرفتم ![]()
حالا از کی بماند ، خودش خوب میداند
بگذریم، میخوام یه خاطره بگم
یک شبی از حال خود غافل بودم
در همان حال ناگزیر عالم بدم
دختری با حال زار و بی قرار
حال او چونان سپند بر روی نار
گفت ای آقا به فریادم برس
حال زارم را ببین چون یار بر دادم برس
پس شتابیدم سوی او همی
تا کنم در حق او من نوکری
در همان حال ناگهان استاد شدم
مشکل رنجور را جویا شدم
مرکب ویرانه اش آباد گشت
زان سپس آبادمان ویرانه گشت
هر دو بر مرکب شده غافل شدیم
غافلیت را به معنی پر شدیم
بعد از آن شب جملگی مستیم هنوز
در نهایت می پرستیم ما هنوز
زمزمه میکردم دیدم با شعر از من سوال کرده ، خوب خدایی باید جواب سوال مردم و داد ، مخصوصا اگه
عسل باشه که کلی هم به گردن وب لاگ خودش حق داره
راستی عسل جان تولدت مبارک
قول میدم یه زهر عسل برات درست کنم
ای که میگویی چنان مستی که حالت دیدنی ست
بین، رضا ناخورده حالش دیدنیست
وقت بد مستی زوالت بر رخم خواهی کشید
حال ما هر دم زوال است، حال و روزم دیدنی ست
ساقیا ، اوفتاده از پا ، رخصتت خواهد عسل
لیک ، در میخانه ام ساقی فراوان دیدنی ست
تابش اشک زلالت من فراوان دیده ام
لیک من خون جگر دارم ، فراوان دیدنی ست
گر رسی بر آرزویت بر سر کوی وصال
گشته ام مجنون لیلی ، کوی آهم دیدنی ست
پرسشی کردی ز من پاسخ دهم اکنون تو را
عشق ، هم بر خاک و هم بر آسمانها دیدنی ست
ای که رنگ گیسوانت همچو رنگ شب سیه
ای که رنگ دامنت پاک است همچون روی مه
ای که چشمانت عسل ، نامت عسل باید نهاد
ای ک قلبت بی ریا ، نامت صدف باید نهاد
ای که طفلانت بوند مانند گل
ای که خود باغ گلی ،نامت گلستان پس نهاد
ای که هوشیاران عالم را کنی دیوانه ، پس !
نام شویت را ز پس مجنون شهر باید نهاد
آنچنان نافذ نگاهت ، همچو نور آذرخش
اینچنین داری نگاهم ، همچو مه بر روی عرش
بسکه حیران است رضایت زین همه افتادگی
میکند هی یاد ، افسوس زین همه درماندگی
ای پسر نامت نهادم ارسلان
ارسلان یعنی بوود شیر ژیان
پس چو شیران باش پر شورو قوی
تا که نامت را برازنده همی
همچو مردان و جوان مردانه زی روی زمین
گر که میخواهی شوی محبوب عالم ، باش همواره چنین
مال مردم را گرامی دار اندر روزگار
تا شوی صاحب ز مال کردگار
چشم پاک و دل نظیر بحر باش
یاد حق همواره در هر حال باش
مستمندان را بگیر دست نیاز
تا بگیرد دست تو وقت نیاز
خلف وعده پس مکن با هیچ کس
پس امانت دار باش با همه کس
ای پسر ، آسان بوود دل را شکستن
پس به دست آور دلی را که شکستن
تا شود خشنود ز تو پروردگارت
تا کنی نام پدر زنده ز نامت![]()
رضا جون گفتی که :
چون خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
دوستدار همیشگیت عسل



پدر سوخته امسال میره کلاس اول
اما بی شرف ، مکتب نرفته تا چهل بلده بشمره
دو چشمان سیه داری عزیزم
عسل ، ای دختر معصو م و ریزم
سه سال پر خبر بگذشت ز عمرت
نمی دانی ، که هر سالش یه عمر است
چقدر پر حادثه بودست تا حال
چه حد باران چه حد گرماست تا حال
به سال اول عمرت که بودیم
مدام در حال جست و خیز تبودیم
که تا شاید نباشد روی تو باز
مگر یک وقت نشی یکباره طاق باز
به سال دوم سنت رسیدیم
همیشه مثل قرقی میپریدیم
که تا هرگز نباشی بی هم و یار
مگر یک وقت نیابی زیپ شلوار
به سال سومت دنیا قشنگ است
ز عشو و ناز تو بابا ملنگ است
عسل ای دخترم پاینده باشی
همیشه مونس بابا تو باشی
صدقه پرو پنگت بام کسونم، تیا می
